تبليغاتX
مداد خاکستری


این پست رو قبلا گذاشته بودم ولی این کامل تره. قصد توهین به هیچکسی رو ندارم این فقط یه نوشته است.


(چند روزی نیستم. بعد از اومدنم گزارش میدم.):دی

 

 

- الو! آقا، گوسفند زنده دارين؟

- بعله.

- با قصابه؟

- پس چی؟ خيال کردين خودش تنها مياد؟

- چنده؟

- واسه چی ميخواين؟

- آبگوشت و کله پاچه و چلوکبابش فرق ميکنه؟

- منظورم اينه که نذری ميخواين يا خوراکی؟

- فرقش چيه؟

- اگه نذری باشه قصاب ِسيد ميفرستيم.

- چه فرقی داره؟

- گرونتره.

- چرا گرونتره؟

- واسه اينکه ثوابش بيشتره. نذر زودتر قبول ميشه.

- از کجا می‌فهميم سيده؟

- از اسمش. سيد باشه اسمش مثلاً سيدرضاست يا سيد اصغره. سيد نباشه رضای خاليه يا ميثمه.

- شناسنامه‌شو مياره؟

- آقا ميخواين قصابی کنه براتون يا ميخواين عقدش کنين؟

- آخه ممکنه سيد نباشه؟

- کی سيد نباشه؟

- همين قصابه.

- اختيار داری جوون. گوسفنده ممکنه سيد نباشه، ولی قصابه لاولله. اولاد پيغمبره!

- ميدونم. ولی ميگم اين روزها تقلب زياده.

- باشه!

- ممکنه بعضی‌ها سيد نباشن ولی کلک بزنن بگن سيديم.

- امکان نداره. ميرن جهنم! شما اصلاً اون دنيارو دست کم نگيرين. عربی بلدی؟

- نه. چطور مگه؟

- ميخواستم يک آيه‌ی عربی برات بخونم حساب کار دستت بياد.

- حالا بخون. بعضی کلمه‌هاشو ميفهمم.

- نه بابا، فايده نداره.

- نه آقا خواهش ميکنم بخون!

- نه ديگه. آخه منم همشو حفظ نيستم. خلاصه ميگه در جهنم گناهکارها عذاب ميشن. حوری و غلمان هم بهشون تعلق نميگيره.

- بالأخره گوسفند چنده؟

- چندتا ميخواين؟

- يه دونه.

- چندتا قصاب ميخواين؟

- مگه چندتا قصاب لازمه؟

- بستگی به خودتون داره.

- فکر ميکردم بستگی به گوسفنده داره.

- نه بابا. اون بيچاره که يکدونه هم از سرش زياده.

- از سر همه‌ی گوسفندا يک قصاب زياده.

- حالا وارد اون بحث نميشيم. يک قصاب ميخواين با يک گوسفند؟

- بعله.

- گفتين قصابش سيد باشه؟

- خيلی قيمتش فرق ميکنه؟

- بستگی داره چه جور سيدی بخواين.

- مگه چندجور سيد دارين؟

- سيد معمولی داريم، سيد طباطبائی هم داريم.

- فرقش چيه؟

- ای آقا. شما ميخوای فرق همه‌چی‌رو بدونی؟ معموليش اونه که فقط پدرش سيد باشه، طباطبائيش اونه که دوبل باشه. پدر و مادرش هردو سيد باشن. قيمتش هم دو برابره ولی خب تخفيف سادات بهش ميخوره.

- ارزونتر چی دارين؟

- سيد لايت داريم که فقط مادرش سيده. خودش فقط شب جمعه سيد حساب ميشه اما توی هفته همون نرخ عامه.

- گوسفنده چی؟

- گوسفنده ديگه!

- منظورم اينه که نميشه چند تا گوسفند بيارين يکيشو انتخاب کنيم؟

- نه داداش. ما چوپون نيستيم، قصابيم. قصاب. سرباز انقلاب!

- پاسداری شما؟

- نه عزيزم. عرض کردم قصاب. سرباز انقلاب!

- از کی تا حالا قصاب ها سرباز انقلاب شدند؟

- از وقتی آقای ..........گفت. البته ايشون فقط .......... قصاب اوين رو گفت اما شامل حال همۀ قصاب ها ميشه.

- بالاخره چند تمام ميشه؟

- گوسفند با يک قصاب؟

- بعله.

- سرشو خودتون ميبرين؟

- سر چی رو؟

- گوسفند رو خودتون ذبح ميکنين؟

- پس قصاب واسه چيه؟

- قصاب واسه قصابيه جونم. سر گوسفندو نميبره!

- پی کی ميبره؟

- سلاخ عزيز من!

- فرقش چيه؟

- سلاخ ذبح ميکنه، قصاب لاشه‌رو تکه تکه ميکنه ميفروشه. شعر شاملو رو نشنيدی؟ ميگه "سلاخی زار زار ميگريست. عاشق قناری کوچکی شده بود."؟

- شما شعر شاملو هم بلدی؟

- اختيار داری. پريروز داشتم گزارش ميخوندم ميگفت درصد بالائی از زنان تن فروش تهرانی مدرک دانشگاهی حتی تا سطح کارشناسی دارند (×). جمهوری اسلامی سطح دانش عمومی رو برده بالا جونم. فاحشه ‌هارم با سواد کرده. خب ما هم قصاب همين حکومتيم ديگه. چرا سواد نداشته باشيم؟

- از درآمدتون راضی هستين؟

- بد نيست. آخه من دبير آموزش و پرورش هم هستم!

- پس اين شغل دوم شماست.

- نه بابا. اون شغل دوممه!

- يعنی باهاس سلاخ هم سفارش بديم؟

- حالا اگه يک پول اضافه بذارين کف دست قصابه ممکنه سلاخی هم واستون بکنه.

- شما خودت ميای؟

- نه بابا. من منيجرم. البته اگه بخواين ميام ولی نرخم گرونتره.

- سيدی؟

- نه ولی منيجرم. منيجر از نظر جدول استخدامی همرديف سيد حساب ميشه!

- يک گوسفند زنده بيارين ذبح کنين چند درمياد؟

-اولاً ديدم هوس کله پاچه کردی. ميدونين که پوست و روده و کله پاچه شم خودمون برميداريم.

- واسه چی؟

- قانونه!!

- چه قانونيه؟

- قانون مملکتيه!

- پارلمان تصويب کرده؟

- اونشو ديگه نميدونم. بعيد هم نيست. چون از وقتی که من اومده‌م توی اين کار داره اجرا ميشه. حالا قانونش از مجلس گذشته يا آئين نامه داخلی صنف قصابه نميدونم.

- حتماً ماده واحده بردن مجلس با قيد سه فوريت تصويب شده!

- شما ميخوای مسخره کنی، مسخره کن ولی بهرحال پوست و روده و کله پاچه‌اش مال ماست. طبق قانون!

- چرا مسخره کنم. بالاًخره صد ساله که مملکت ما پارلمان داره. پوست و روده و کله پاچه هم سهم شماست از مشروطيت!

- اِ. با رضا پهلوی هم که فاميل دراومدی! داداش متلک بندازی گوسفند موسفند خبری نيست. قصاب مياد بدون گوسفندها!

- شوخی ميکنم عزيز من. حالا چند کيلو هستش؟

- دفعه اولته انگار.

- يکخرده از دفعه اول هم کمتر!

- عرض به حضور، داشتم ميگفتم، که شما زدی به مشروطيت و موضوع عوض شد. همه جورشو داريم. اگه نذری ميخواين باشه خب هرچی بزرگتر باشه ثوابش بيشتره. اموات بيشتری ازتون آمرزيده ميشه. کوچيک باشه واسه امتحان رانندگی و اينجور چيزا خوبه. اما اگه مريض دارين نذر کردين خوب بشه متوسطش خوبه.

- همون متوسط.

- نذرتون چيه؟

- نميدونم والله. مادرم نذر کرده ولی خودمون ميخوايم بذاريم لای باقالی‌پلو.

- نميشه که. نذر ميکنين باهاس گوشتشو بدين بيرون. نذر پدرم چرب شيکمم؟ باهاس بدين به مستحق. معمولاً هم ما خودمون زحمتشو ميکشيم. با هر بدبختی هست ميندازيم تو ماشين مياريم ميون فقير بيچاره‌ها تخس ميکنيم.

- کيلوئی چند تخس ميکنين؟

- پول از شما نميگيريم. واسه ثوابش ميکنيم.

- منظورم اين نبود.

- پس چی؟

- هيچی. بگذريم.

- آره بگذريم. صرف نداره برات. يعنی برا دک و دنده‌ت!

- چقدر هزينه‌اش ميشه ارباب؟

- ای‌ی‌ی .... دويست سيصد دلار بده ديگه.

- دلار ندارم. پول ايرانی فقط دارم.

- پس مام گوسفند نداريم. پشگلشو فقط داريم!

- اينطور به پول کشورت توهين نکن.

- توهين؟ تازه دارم ارزششو ميبرم بالا. الان کود حيوانی در بازار از ريال گرونتره!

- باشه بابا. يک کاريش ميکنم. وزنش چقدره. کوچيکش چقدره، متوسطش چقدره، بزرگش چقدره؟

- راستش فرقی نميکنه. همه وزنشون يکيه. بستگی داره شما چند کيلوئی بخوای!!

- يعنی چی؟

- يعنی اينکه اينا تروک‌های بيزينس‌مونه. حالا چون شما خيلی کنجکاوی بهت ميگم. کلی نمک ميريزيم لای علفاش. حيوان نمک ميخوره حسابی تشنه‌اش ميشه. اونوقت به ميزان مناسب با سفارشی که مشتری داده، آب می‌بنديم به نافش! وقتی هم ميرسيم قبل از اينکه شاش کنه وزنش ميکنيم تحويل مشتری ميديم ميگيم خدا بده برکت.

- بعد مشتری بدبخت می‌بينه خدا برکت به شاشش داده!

- عوضش گوسفندش کوچيک ميشه! نذرش چيه؟

- چی؟

- ميگم مادر چی نذر کرده؟

- واسه اندازه‌ گوسفند ميگی؟ اونش مهم نيست. شما گوسفند گنده بيار. تشنه هم باشه قبوله. حضرتعباسی آب زياد بهش نده که راهروی مارو به گند نکشه.

- اصلاً ميخوای آبشو توی يک بشکه کنم سوا بيارم. ها ها ها ها!

- اتفاقاً يکی از دوستان ما ترياک ميکشه. به فروشنده‌هه گفته آشغال قاطيش نکن. گفته آشغال‌هارو سوا بده من پولشو بهت ميدم!

- ها ها ها!

- قبول نکرده. گفته بايد قول شرف بدی که قاطيش ميکنی ميکشی! گفته وگرنه بدعادت ميشی ديگه هميشه جنس خالص ميخوای. گفته اينهمه ما زور زديم که مزه اصليش يادتون بره.

- هميشه همينجوره. مردم وقتی يک چيزی‌رو مزه کنن، انتخابات، دمکراسی، به قول عارف ملت ار بداند ثمر، ملت ار بداند ثمر، آزادی را، برکند، برکند، برکند ز بن ريشه‌ی استبدادی را!

- مصراع اولشو دوبار گفته؟

- آره انگار.

- نه آقاجان. خانم گيتی اينجوری خونده‌تش. به خاطر آهنگ.

- من موسيقی وارد نيستم. قصابم.

- خلاصه که حکومتگرها هم مثل موادفروش‌هاند.

- برعکس. موادفروش‌ها مثل حکومتگراند.

- خلاصه ديگه ترياک خالص گير فلک هم نمياد.

- خصوصاً اون ترياکی که کارل مارکس گفته بود!

- اونو که اونقدر آشغال قاطيش کردند که صد رحمت به ترياک تقلبی.

- آره. چه آشغال‌های متنوعی. آخوند و خاخام و کشيش و کاردينال و پاپ و ربای و حجت الاسلام و ....

- آقاجان. چی شد بالآخره؟

- نگفتی خانم والده چی نذر کرده!

- گفتم فرقی نميکنه. شما گوسفند‌رو بيار.

- برای ما فرق ميکنه آقای عزيز.

- چه فرقی ميکنه؟

- ميدونی داداش. بعضی‌ها نذرهای عوضی ميکنن کار دست ما ميدن. يک خانمی نذر کرده بود که گوسفند‌رو بگيره پول ما‌رو نده. حالا اون هيچ‌چی، اما کلاً ما بايد متن نذرهارو به وزارت اطلاعات گزارش بديم.

- وزارت اطلاعات؟

- آره. کميسيون نذورات! آخه بعضی نذرها مغايرت مذهبی داره. بعضی‌هاش هم برای ضديت با رِژيمه. اينها هم بايد چهارچشمی همه چيرو بپّان نه. اومديم و يکی، نذرش، گرفت، پيش خدا قبول شد. اينا ميگن البته. چی نذر کرده بوده؟ سقوط رِِژيم...

- عجب!

- جون شما. اعتقاد داشته باشی همينه ديگه.

- پس ولش کن آقا. اصلاً نخواستيم گوسفند.

- نميشه ديگه عزيز. تلفن‌های ما کنترله.

- جدی.

- خيلی جدی.

- ای بابا.

- شما يک کاری بکن. گوسفند‌رو فقط به نيت همون کباب و باقالی پلو بخر.

- من از اولش هم همينو ميخواستم. مادرم ميخواست يک نذر هم قاطيش کنه.

- بهشون بگو يک دفعه ديگه.

- ٱره بابا. همين کارو ميکنم. حوصله‌ی دردسر ندارم.

- دمت گرم.

- حالا بالآخره کی اين گوسفنده وصال ميده؟

- هان؟... گوسفند؟... وصال؟... آره؟...! .... توضيح‌المسائلی؟...

- چی؟

- خجالت نکش جوون. ما از اين مشتری‌ها هم خيلی داريم. چندتا گوسفند حسابی هم داريم برای همين کار. آخرشم نذری ميکشيمشون.

- نه جانم. من اهلش نيستم. با حيوانات حرفشو نزن.

- آهان. پس چرا از اول نميگی عزيز من. اهل حيوانات نيستی. گرفتم. قصاب ماده ميخوای. آره؟ گوسفند هم همراهش نباشه. ای شيطون! بگو عزيزجان. خجالت نداره. توی اين مملکت ۹۹درصد بيزينس‌ها يکجوری بهمديگه وصله.

- چی ميگی آقا!

- ميگم خجالت نکش. چند سن و سال ميخوای؟ راستی ببينم. اون رفيقت لولی چند ميخره؟ بهش بگو خالص بهش ميدم سناتوری.

- عجب. پس شما همه‌ی اين کارهارو ميکنيد. روی ديوار فقط نوشته بود «گوسفند زنده با قصاب».

- خودشه عزيز من. بايد از همون ميفهميدی. سعدی فرمايد «مرد بايد که گيرد اندر گوش – ور نوشته‌ست پند بر ديوار». همه‌ی پيغام‌ها توی همونه. گفتم که. توی اين مملکت ۹۹درصد بيزينس‌ها بهم مربوطه! حالا ميشه يک خواهش ازت بکنم؟

- چه خواهشی؟

- لطف کن اون شماره‌رو به من هم بده آقای عزيز. لازمش دارم.

- کدام شماره‌رو؟

- همون که روی ديوار بود. شما الان عوضی گرفتی. شماره‌ی من‌رو گرفتی. شماره‌ی يک آدم بيکار. يک روزنامه‌نگار باتجربه که نشريه‌اش تعطيل شده و اينجا نشسته با يکی گپ بزنه و دست بندازه و دست بيفته. بعد از اين با دقت شماره بگير هموطن!


(هادی خرسندی)


پ.ن:بابام دعوام کرده حق ندارم امروز بیرون برم.




نوشته شده توسط ناهید   | لینک ثابت |

یک تقسیم عادلانه سه شنبه 12 آبان1388 1 بعد از ظهر

میگی که متعلق به همه ای

برای رعایت انصاف

باید به همه سهمی مساوی از تو برسه

حق انتخاب با خودت:

تبر یا اره برقی؟

 

 این را هم برای تغییر روحیه مان نوشتیم



نوشته شده توسط ناهید   | لینک ثابت |

دختر خوشبخت دوشنبه 11 آبان1388 2 بعد از ظهر

شاید اگر نامم

ماه پیشانی بود

یا فصل تولدم

جای پاییز

یک روز پر شکوفه از فصل بهار بود

یا جای جمعه دلگیر و سرد

روز شنبه ای، یکشنبه ای...

شاید اگر وقت وداع

در شب تور و پولک و چراغانی

مادرم، یادش مانده بود

جای گریه کردن

کاسه آبی

پشت سرم ریخته بود،

خوشبخت می شدم...

 

پ.ن: میدونم خوشبختی شاید به هیچکدوم از اینایی که نوشتم ربطی نداشته باشه اما یه شایدهایی هست که اگر بود روزها و زندگی ام اینگونه نبود... و حالا اینقدر دل من گرفته نبود... و اینقدر فکر من درگیر نبود... و اینقدر مغزم در پی راه حل نبود...

 

عشق و برکت برای شما


نوشته شده توسط ناهید   | لینک ثابت |

خواب و اتوبوس یکشنبه 10 آبان1388 4 بعد از ظهر

یه پست تکراری به خاطر سیندرلا( وقت نکردم یه پست جدید از مادرانه ها بنویسم ):

مادر فداکار۲ :

مادر فداکار که اینجانب هستم یاد یه خاطره دیگه افتادم از فداکاریهای مادرانه ام:

دختر کوچولو فکر کنم حدود 2 الی 3 ماهه بود که مجبور به مسافرت شدم. ساعت حرکت بین 8 تا 10 شب بود و زمستان. هم خودم یه عالمه لباس پوشیده بودم هم دختر کوچولو. یه شنل هم دورش پیچیده بودم دوتا صندلی هم گرفته بودم که راحت باشم اما نمی شد که دختر کوچولو را روی صندلی جدا بذارم واسه همینم توی بغلم گرفتمش.خیلی سخت بود چون هیچ جور جاگیر نمی شدیم.به هر حال این مادر فداکار و کوچک خوابش برد.  اوایل صبح بود که چشمان خواب آلودم را باز کردم یک آن یادم به دختر کوچولو افتاد احساس کردم دستام خالیه یهو ترسیدم وا !! پس دختر کوچولو کو؟!!  حسابی هم ترسیدم فکر کردم حتما" وقتی خواب بودم یکی از بغلم برش داشته یعنی در واقع دزدیدنش. البته همه این افکار در ثانیه ای اندک در ذهنم مرور شد. ایستادم که حس کردم پام به چیزی خورد تاریک بود دستمو بردم پایین و یه خورده هم چشام به تاریکی عادت کرد و مغزم به فعالیت افتاد که عین برق گرفته ها رفتم زیر صندلی اتوبوس. و دختر کوچولوی خواب را از زیر صندلی کشیدم بیرون.  دعا کردم کسی ندیده و نفهمیده باشه. دچار عذاب وجدان هم شدم. این ماجرا را اخیرا" برای دوستان فداکاری مثل خودم تعریف کرده ام و همینطور برای مامان خانومم چون می ترسیدم دعوام کنه و دوستام منو بی خیال و خودخواه بنامند اگه اون موقع مثل حالا فکر می کردم با خنده از فداکاریم یاد میکردم از کسی هم نمی ترسیدم. فکر میکنم برای مامان شدن کوچیک و بی تجربه بودم.

 

پ.ن.۱.:


چند روزه اصلا حالم خوب نیست نه از نظر جسمی. فکر کنم دارم افسردگی می گیرم. دیروز و پریروز رو کلا خواب بودم.



نوشته شده توسط ناهید   | لینک ثابت |

نتیجه اخلاقی چند درس مهم پنجشنبه 7 آبان1388 10 قبل از ظهر

قسمت اول درسهای مهم اخلاقی


درس اول :
يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش…
راهبه سوار ميشه و راه ميفتن…
چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه…
راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس
۱۲۹
رو به خاطر بيار… !
کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه...
چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده…!
راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس
۱۲۹
رو به خاطر بيار!!!
کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه…
بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس
۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي ميرسي !!!

نتيجه اخلاقي اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!!!

 

درس دوم :
يه زوج
۶۰
ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن.
وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم!
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:
… اين خيلي رمانتيكه ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد! بنابراين خيلي متاسفم عزيزم آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه
۳۰
سال از من كوچيكتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد
۹۰
سالش شد !!!
نتيجه اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند !!!

 

درس سوم :
يه مرد
۸۰
ساله ميره براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر
۲۵
ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه نظرت چيه دكتر؟!
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب  بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه.
اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده.. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل!
همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!!!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود !!!
نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا نداشته نباش!!!

  .این مطلب توسط یکی از دوستان برایم ایمیل شده بود

 

 

نوشته شده توسط ناهید   | لینک ثابت |

3 + مستی سه شنبه 5 آبان1388 1 بعد از ظهر

1-

گوشیم زنگ میخوره

-          کجایی ناهید؟

-          من جلو ایستگاه اتوبوسم.

-          دقیق تر بگو

-          به ایستگاه اتوبوس اول خیابون که رسیدی یه فیل مشکی میبینی خب... تصور کن یه فنجون کنارشه ....

-          مسخره در نیار یعنی چی؟

-          یعنی یه آقای غول دو متری و هیکلی با لباس سیاه که از هرجا که نیگا کنی   می بینیش کنار من که همون فنجونه هستم ایستاده

سوار میشم ... ماشین مبارکه !

-          معععععععععععع! دختر تو چرا کفش پات نیست؟؟

-          چون با کفش نمی تونم رانندگی کنم

پاشو میاره بالا کف پاش سیاه شده میگه پام میسوزه!

پ.ن1: وقتی خدا داشت قد رو تقسیم می کرد من تو صف........ بودم.

2-     

از پیرزن دست فروشی که همیشه کنار خیابون بساط پهن میکنه گاهی خرید میکنم هرچند گرونتر

-          این شورت بچه گونه چنده؟

-          این مارک داره 4000 تومن

نگاش میکنم با خونسردی تمام یه پفک دستشه و با دهان بدون دندونش       می خوره

پ.ن2: اعتماد به نفسم داره سقوط می کنه

3-      

مامان من فهمیدم که حتما دو نفر باید از جنس مخالف باشن که بتونند عاشق هم بشن.

-  خب اون عشق با عشقای دیگه فرق میکنه.

-  مامان فکر کنم من عاشق شدم.

لبخند زدم و گفتم کی؟ چطوری همچین فکری کردی؟

-          یه دختر هست تو کوچمون موهای بلند و قشنگی داره... خودشم خیلی نازه... ازش خوشم اومده فکر کنم اونم از من خوشش اومده چون هر وقت  منو میبینه لبخند میزنه.....تازه فکر کنم دیگه می دونم وقتی بزرگ شدم با کی میخوام عروسی کنم همین خوبه... مامان یه روز که داری از سر کار میای خونه اگه توکوچه بود منم بودم نشونت میدم تو هم ببینش شایدم دیده باشیش همون که همیشه یه دامن کوتاه خوشگل می پوشه....

-          پسرم اینا عشق نیست تو فقط چون دختر ناز و قشنگیه خوشت اومده و مطمئن باش تا بزرگ بشی شاید صدتا از این دخترا ببینی و فکر کنی که عاشقشون شدی . عزیزم این عشق نیست.با جدیت میگه:

-          ولی این فرق میکنه مامان!!

پ.ن3: شبها سه تایی مراسم آلوچه و لواشک خورون داریم

 

4- 

                               چون   آمدنم  به  من  نبد روز  نخست

وین رفتن بی مراد عزمی ست  درست

بر خیز و میان  ببند  ای  ساقی  چست

کاندوه جهان به می  فرو خواهم  شست

 

پ.ن4:   بعضی وقتا که آدم حوصله هیچی رو نداره و دلش یه عالمه گرفته و نمی خواد به هیچی فکر کنه و می خواد بزنه به سیم آخر کجا باید بره؟؟ ........ در کدام میکده بازه ؟!!!


نوشته شده توسط ناهید   | لینک ثابت |

عمو زنجیرباف دوشنبه 4 آبان1388 10 قبل از ظهر
 

      مانی جان تولدت مبارک با بهترین و صمیمانه ترین آرزوها



می گویی :

در بازی عمو زنجیر باف حریف نداری.

بی خیال بافتن زنجیرهای آهنی شو

روح من هرگز

دربند و اسیر زنجیرهای عشق آهنی تو

نخواهد شد!!!

 


نوشته شده توسط ناهید   | لینک ثابت |

وقتی اینجا آدم دلش میگیره یکشنبه 3 آبان1388 3 بعد از ظهر
 


انگار خدا اشک آسمانش را جای دوری برده است

حجمی خالی وجودم را در خود حل کرده است

روزهایم بی بهانه شده اند

و شبها نبض گلهای پژمرده را اندازه می گیرم

باغ بی تپش کلاغها را شادمان نموده است

و مترسک پیر خسته تر از همیشه چشمانش را بسته است

من اینجا روزهای ملال را می شمارم

و به پرستو های ره گم کرده می گویم

که فریب رنگهای این سرزمین را نخورند

اینجا زمین شوره زار است

و آن دیگرانی که نمیشناسمشان

زمین را با رنگهایی

که در قوطیهای فلزی سردشان شده است

رنگین میکنند

گویی

همه در پی فریب خویشند...

 

 :::::::::

پشت این پنجره ها دل میگیره

غم و غصه دلو تو میدونی

عمریه غم تو دلم زندونیه

دل من زندون داره تو میدونی

بعد نوشت:

خسته ام و دلگرفته به اندازه یه دنیا دلتنگی وجودم رو تو خودش فشار میده یه بغض توی گلوم گیر کرده و تنهایی به اندازه بی کسی رو چون پتکی بر سرم میکوبه.بد جوری دلم گرفته غصه اومده نشسته کنج دیوار سرد دلم و حوصله ندارم انگار دلم میخواهد با خودم هم قهر کنم. آره اینجوری بهتره.

نمیدونم من دنیا رو گم کرده ام یا دنیا منو.هیشکی دنبالم نمیگرده انگاری که اصلا نبوده ام جای خالی ای از نبودم حس نمیشه. و زندگی همچنان ادامه داره... انگار از اول هم هرگز نبوده ام.

هرچند نمیخواستم..... اما خدایا آیا می شود با تو هم قهر کرد؟ 

 

نوشته شده توسط ناهید   | لینک ثابت |

وقتی اینجا آدم دلش میگیره شنبه 2 آبان1388 2 بعد از ظهر
 

            تولدت مبارک عزیزم


 

انگار خدا اشک آسمانش را جای دوری برده است

حجمی خالی وجودم را در خود حل کرده است

روزهایم بی بهانه شده اند

و شبها نبض گلهای پژمرده را اندازه می گیرم

باغ بی تپش کلاغها را شادمان نموده است

و مترسک پیر خسته تر از همیشه چشمانش را بسته است

من اینجا روزهای ملال را می شمارم

و به پرستو های ره گم کرده می گویم

که فریب رنگهای این سرزمین را نخورند

اینجا زمین شوره زار است

و آن دیگرانی که نمیشناسمشان

زمین را با رنگهایی

که در قوطیهای فلزی سردشان شده است

رنگین میکنند

گویی

همه در پی فریب خویشند...

 

 :::::::::

پشت این پنجره ها دل میگیره

غم و غصه دلو تو میدونی

عمریه غم تو دلم زندونیه

دل من زندون داره تو میدونی

 

 

نوشته شده توسط ناهید   | لینک ثابت |

بلیط پنجشنبه 30 مهر1388 11 قبل از ظهر

برای سفر به قلبت

به تمام  گیشه ها سر زدم

همه ی بلیط ها پیش فروش شده بود

چه بازار سیاهی

به پا کرده ای !!!

...........................

ادامه مطلب:

بعد نوشتی در جواب کامنت بانو:

شعرمینی نوشتن هنر خاصی نمیخواد کافیه چندتا واژه بیاد تو ذهن آدم یا یه چیزایی فکر آدم رو درگیر خودش کنه و این شعرها به دلیل کوتاه بودنشون  از کمترین کلمات و واژه ها استفاده می شود در حالیکه بتواند اصل هدف نوشتن شعر نویسنده را بیان کند البته من از شعرهای آقای میلاد تهرانی خونده ام و شاید یکی از دلایلی که به کوتاه و دوپهلو نوشتن روی آوردم خوندن گاهی بعضی نوشته های ایشون  بود. به هر حال نمیدونم که آقای تهرانی هم این مطلب را نوشته یا نه اما اگر تمام واژه هایمان یکی باشد خیلی عجیب و جالب است و البته من برای همین مینی شعری که نوشتم چند نمونه نوشته بودم که دو موردش رو که قبلا همراه با متن اصلی تایپ کرده بودم می گذارم . در صورتیکه تمایل داشتید میتونم چهار مورد دیگری را هم که از همین واژه ها استفاده کرده ام برایتان خصوصی بگذارم ........

 

برای سفر به قلبت

مزایده برپا کرده ای

تنها شرکت کننده

من هستم

انتظار بازار سیاه نداشته باش!

......

گرانبهاترین بلیط را

 برای سفر به قلبت خریدم

برای پیش پرداخت

قلبم را گرو گذاشتم

با تمام صداقتم!


 


نوشته شده توسط ناهید   | لینک ثابت |